تبليغاتX
رویا و غزل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شما؟
                   نه دیگه دیگه محاله

 

تو که با دبیت کارت زنگ میزنی خونه.حرف نمیزنی و همین جور گوشی رو

نگه می داری!

تو که وقتی بعد از سی چهل ثانیه گوشی رو میذارم٬دلت آروم نمیگیره

و باز زنگ میزنی تا اینکه خودت قطع کنی!

تو که آخرش بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت چن تا فوت آروم و ملایم میکنی

تا من اون صدای ظریفت رو که به قول خودت به صدای یه بچه ی پنج ساله می مونه

تشخیص بدم!

آره دارم با تو حرف میزنم.میخوام بگم  درسته یه روزی صدای نفس کشیدنت رو

هم میشناختم . ولی حالا هر چی فکر میکنم به جا نمیارم.

شما؟؟؟

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 8:14 | 
گور بابای عشق و عاشقی! کباب بزن هیکلت بیاد.

 

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 19:5 | 
آخرین وداع
                         آخرین وداع

 

شاهین و سپهر٬ گیتاریستای ایرانی.

        

    

و یه آهنگ خوش حس:

 

THE LAST GOODBYE

یه روز بهاری....

آخرین روز....آخرین خداحافظی

تلخ ترین روز....تلخ ترین خداحافظی

و یه آهنگ که تا ابد تو گوش من میپیچه:

 

THE LAST GOODBYE

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 7:49 | 
صدام
                        صدام حسین

 

یه سبد گل خر زهره و یه ادوکلن ساخت راسو تقدیم به حائری٬معروف به صدام حسین ٬ ناظم دبیرستان خورسندیان ٬ که همیشه به ریش متال من گیر میداد.

به یاد اون روزایی که ۱۰ ثانیه دستشو میذاشت رو زنگ

و من که همیشه قبل از اون جلو در سالن آماده بودم توی این ده ثانیه رفته بودم

سر کلاس و نشسته بودم و ....

این ساعت هم به خیر گذشت. تا ساعت بعد خدا بزرگه.

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 9:31 | 
چرا نیش من تا بناگوش باز موند
           چرا نیش من تا بناگوش باز موند

 

دیشب داشتم بعد از مدتها توی تکه کاغذهایی که یادگاری نگه داشتم میگشتم

 و به قول بعضیا میرفتم به اون روزا که چشمم افتاد به یه برگه که باعث شد مدت مدیدی نیشم به طور مستمر باز بمونه 

حسابی رفتم به اولین روزای عاشقی:

روز بعد از اولین روزی که با هم تو سرویس برگشت به شیراز حرف زده بودیم توی سرویس بودیم.

همه جای اتوبوس دانشجوای فضول و حسود بودن و مثلا نمیخواستیم خیلی تابلو با هم حرف بزنیم.

این جوری بود که کار به مکاتبه کشیده بود.

عین متن یه قسمت از مکاتبات رو که توی این برگه هست رو اینجا براتون مینویسم 

و هر جا لازم شد توی ازینا {} توضیحات لازم رو مینویسم تا شاید نیش شما هم باز بشه:

سلام مسعود جان{از اون جایی که من اسمشو خودم پیدا کرده بودم اسممو بهش نگفتم تا ببینم خودش میتونه پیدا کنه یا نه و اونم اسم یکی از دوستامو با مال من اشتباهی گرفته بود .من هم روی مسعود یه خط کشیدم و بالاش نوشتم   error }

یک دختری توی کلاس ما خیلی عاشق تو است و الآن دو صندلی بعد از ما است. صفحه ی اول شعری است که اون برای تو خونده

 

غلط کرده است

پشت سر ما ؟

رشته ی کاپشن زردو چیه؟{کاپشن زردو دختری بود که یکی از دوستام عاشقش بود و این بنده خدا تو ترمینال رفت کنارش نشست تا مثلا ازش حرف بکشه}

 

اولا چرا رفتی اون پشت نشسته ای

ثانیا اون دختر که گفتم دقیقا پشت سرت هم ردیف تو نشتسته

و در کلاس ما است.

ثالثا:پس اسم شریفتان چیست حاجی؟{حاجی لقب منه یه چیزیه تو مایه های پدر خوانده}

رابعا:یک عدد رمان برایت آورده ام.

 

بحث این دختره رو به این دلیل پیش کشیده بود که یه مشت دروغ شنیده بود

میخواست ببینه منم تو کار این هستم یا نه که البته با شما که دیگه مسئله ای ندارم .

 آقا من اصلا درس حسابی ندیده بودمش تا اون موقع. گفتم که فکر بد نکنید.

به زودی برگه رو اسکن میکنم میذارم اینجا که حسش بیشتر بشه.

 

 

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 6:24 | 
المپ نشینان بلاگستان
                 المپ نشینان بلاگستان

 

زئوس خداوندگار تندر و صاعقه٬ خدای خدایان توی کوه المپ جا داشت و از اون بالا آدمیان رو زیر نظر داشت.

اون و برادرهاش که زمانی به یاری و همدستی گیگانت های یکصد دست و سیکلوپ های یک چشم به قدرت رسیده بودن همیشه از حمایت اونا برخودار بودن.

زئوس خدا بود و کمتر بین آدمیان آفتابی میشد.

و کارهاش رو به وسیله ی نوچه هاش انجام میداد.

مثلا وقتی میخواست روی آگاممنون تاثیر بذاره ٬ رویای شوم رو به خوابش فرستاد.

یا وقتی میخواست توی انجمن مردم تروا شرکت کنه٬پیام آور بادپای خودش ٬ایریس رو با لباس مبدل اونجا فرستاد.

یه بار هم پیش اومد که خودش به زمین اومد. بهش خبر داده بودن که آدمیان خدایان بی مرگ رو گرامی نمیدارند

و زئوس پروردگار رعد و برق با لباس مبدل و در هیئت آدمیزاده ای رهنورد به زمین اومد.

حالا حکایت بعضی از بلاگرها همین جور شده.

به نظر میرسه دچار خود شیفتگی شدن و خودشونو با زئوس اشتباه گرفتن.

مدام دور خودشون آدمیانی رو میبینن که به عبادت و به به و چه چه مشغولند.

و گاهی که میخوان به میان آدمیان بیان با لباس مبدل میان.

ما که تشخیص نمیدیم ولی در هیئت یک رهگذر یا حتی شاید بعضی اوقات با لباس مامان بزرگشون بیان.

امان از وقتی که به اینا بگی بالای چشمت ابرو.

در اون صورت خدای تندر و صاعقه ممکنه تصمیم بگیره با یه رعد و برق از رو زمین حذفت کنه.

و گیگانت ها ی یکصد دست ٬ سیکلوپ های یک چشم و فدائیان و شهادت طلبان میریزن سرت.

نمیدونم ولی شاید همین یک چشم بودن سیکلوپ ها باعث شده خیلی واقعیت ها رو نبینن.

ولی به هر حال تو این مواقع از گفتن جمله های تضعیف کننده مثل ما که شانس نداریم و پیشونیمون سیاهه که فقط باعث خراب شدن روحیه ی خودتون و اطرافیانتون میشه خودداری کنید.

و خیلی راحت به راهتون ادامه بدید.

خیالتون راحت باشه اینا خدایان بیمرگ نیستن ٬ فقط اداشونو در میارن. 

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 10:6 | 
یادم باشه که یادم باشه
               یادم باشه که یادم باشه

 

یه بار یه جا مطلب خوندم که چند نفر از شخصیت های معروف رو اسم برده بود و گفته بود اینا رو هیچ وقت فراموش نکنید.

حقیقتش من همشون رو فراموش کردم به جز بتهون که کفر مربی ویولنش رو در آورده بود.

چون به جای اینکه مطابق نظر مربی کار کنه سعی میکرده آهنگ های خودشو بزنه. ومطابق با احساس خودش کار کنه.

ولی من واسه خودم آدمایی تو زندگیم دارم که هیچ وقت فراموششون نمی کنم

-مامانم که یکی از روزایی که داشتم از عشق میمردم بهم گفت:

تو اگه عاشق بشی چی کار میکنی؟

-محسن مرادی همکلاسیم توی کانون ایران که هیچ وقت بهش نگفتم وقتی موهای بلند و فرفریش رو کوتاه کرد چقدر غصه خوردم.

-اون پیرمردی که یه روز سر معدل تند راه میرفت و در حالیکه دستاشو پشت سرش حلقه کرده بود میگفت:

۴۰ ملیون دزد ۲۰ ملیون آدم!

-اون جوون سپاهی که با پدر بزرگم توی یه اتاق بستری بودن 

و وقتی ازش پرسیدم اهل شطرنج هستی یا نه؟شروع کرد به نصیحت کردنم که با دوستای بد و ناباب نگردم.

-دخترایی که یه روز وقتی رفتم توی نمازخونه ی دانشگاه انگار عجیب ترین صحنه ی زندگیشونو میدیدن.

مخصوصا اونی که به دوستش می گفت : "بیا بیا . یه منظره ی خیلی جالب." 

-اوتمار لیبرت که با آهنگ بارسلونا نایتز منو طرفدار بارسا کرد.

-پاکو دلوچیا که همه ی شیراز رو گشتم تا یه کفش مثل اونایی که همیشه می پوشه پیدا کنم.

نمی دونستم شکوهش توی سر انگشتاشه و پشت پیشونیش و توی سینه ش.

-شاهین و سپهر که هر وقت صدا و سیمای جم...ری اس..می آهنگاشونو بدون هیچ نام و نشونی پخش میکنه ٬ من زنده و مرده ی مسئولها رو زیر و رو میکنم.

-بچه های دبستانی که کنار دبیرستان خورسندیان بود.

 انقدر پریدن های ما از روی دیوار توی مدرسه شون براشون عادی شده بود که هر وقت واسه جیم زدن مجبور میشدیم این کار رو بکنیم حتی بهمون نگاه هم نمیکردن.

-نوید بقایی که یه روز قفل کمد کتابخونه ی دبیرستان خورسندیان رو شکستیم و چیزایی که توش بود رو یادگاری بین خودمون قسمت کردیم.

نوید! کاشکی مهر ها رو هم برداشته بودیم. حالش بیشتر میشد.

-یزداندوست دبیر شیمی کلاس سوم که هر وقت از کلاس بیرونم می انداخت به جای اینکه ازش نفرت داشته باشم دلم واسش میسوخت.

-قنبری نیا دبیر بینش کلاس دوم که یه روز همه با هم برگه ی سفید بهش دادیم.

هنوز اون برگه که از زور دلش یه صفر گنده زیرش گذاشته رو دارم.

-طالب نسب دبیر بینش پیش دانشگاهی که وقتی کاریکاتوری که ازش کشیده بودم رو نشونش دادم . شعورش نکشید افه ی با جنبگی بزاره و امظا کنه.

و خیلی آدم های محترم و غیر محترم دیگه که الآن یادم نیست که همیشه به یادشونم .

 

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 8:17 | 
خانوم لره
                             خانوم لُره

 

خانومی یه بار وقتی زنگ زدی و حرف نزدی . اعصابشون ریخت

به هم و گفتن :«لُره».

یه لحظه خواستم بگم:«شما از کجا فهمیدید؟» ولی بیخیال شدم.

رفتم تو اتاق به اندازه ی همه ی عمرم خندیدم.

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 18:18 | 
مزاحم تلفنی
                  مزاحم تلفنی

 

بارها پیش اومد که دوست داشتم تو خونه داد بزنم :

 « مزاحم تلفنی ما مریض نیست . عاشقه ! ! ! »

|+| نوشته شده توسط بچه قرتی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 10:32 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar